اول و آخر
هـــــــــرکه اول بین بود اعمی بود هـرکه آخر بین چه با معنـــــــی بــــود
چشــــــم آخربین تواند دید راست چشم اول بین غرور است و خطاست
هـرکه آخــــربین تر او مسعـــــودتر هـر کـــــه اول بین تر او مطــــرودتــــر
هـرکه اول بنگـــــرد پایان کــــــــــار انـــــــدر آخر او نگردد شرمســـــــــار
حکم چون بر عاقبت اندیشی است پــادشـاهــی بنده درویشــی اسـت
ارزش انسان
حضرت علی (ع) در نهج البلاغه میفرمایند:
«قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»
«ارزش هر انسانی به اندازهی چیزی است که دوست میدارد»

مراد و مرید
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
به خودآ

حضرت حافظ
عرض حال بر در دوست و پاسخ آن حضرت:
ای قبای پــــادشــاهـــــی راست بر بالای تــو
زینت تــــاج و نـگین از گـــوهــــر والای تــــو
آفــــــتاب فتــح را هر دم طلوعــــــی مـیدهد
از کلاه خــــســروی رخســار مه سیمای تو
جلوه گــــــاه طایــــــــر اقبال باشد هر کــــجا
ســــایهاندازد هـــمای چــتر گــردون سای تو
از رسـوم شرع و حـــــکمت با هزاران اختلاف
نکتــــهای هـــرگز نشد فوت از دل دانــــای تو
آب حـــیوانش ز منقـــار بلاغـــت مـــیچـــکد
طوطی خوش لهجه یعنی کلک شکرخای تو
گرچه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
روشنایی بخش چشــم اوست خــاک پای تو
آن چه اســـــکندر طلب کرد و نــــدادش روزگار
جرعهای بود از زلال جــــام جــان افـــــزای تو
عرض حاجــت در حریم حضرتت محتاج نیست
راز کس مخفــــی نمـــاند با فـــــــروغ رای تو
خسروا پیــــرانه سر حـــــــافظ جوانی میکند
بر امــــید عفـــو جان بخش گنــه فرســـای تو

سلام
سلام.
حال همه ی ما خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.
با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان...
تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:
حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن

روزگار
کودک که بودیم
گوشواره مان، گیلاس قرمز بود
خورشیدمان طلایی
حالا که گوشواره مان طلاست
خورشیدمان سرخ است
قاصدک را که دیدی
آرام بگو
دستمان به ماه نمی رسد
برگرد

جرم عشق و محبت
یقین دِرم اثــــر، امشـو به هـای هـای مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریه های مو نیست
خــــداخــــدا چـه ثـــــمر ای مــوذنـا کِامشــــــو
خـــداخــــدای شُمـایه، خــداخــدای مـو نیست
نـــــمود خونِمـــه پــامــال و خون بهامـــه نِـــداد
زدم چو بردَمـَـنش دست گفت پـــای مو نیسـت
بــــریــز خونِـــمــه بـا دســـت نـازنیـن خــــودت
چِرِه که بهتر از ایی هیچه خونبهــای مو نیست
بهـــار اگر شوِ صـــدبار بمیرُم از غــــم دوســـت
به جرم عشق و محبت هنوز، جـزای مو نیست
یادگار دوست
این شعرها در آلبوم یادگار دوست، استاد شهرام ناظری خوانده شده:
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوســت به یــــادگار دردی دارم
کین درد به صد هزار درمان ندهم
باز آی که تا به خود نیازم بینی
بیــداری شب های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کـی زنده رها کـــند که بازم بینی
نه، آری
لـــبت نه گــوید و پیداســــت میگــوید دلــــت آری
که اینسان دشمنی، یعنی که خیلی دوستــم داری
دلـــت مـــیآید آیا از زبانــــــــی این همه شــیـرین
تـو تنــــــها حـرف تلخـی را همیشـه بر زبـــان داری
نمــیرنجم اگر بـــــــاور نــداری عــــشق نــــابم را
که عـاشـــق از عــیار افتاده در این عصر عـــــیاری
چه میپرســـی ضـمیر شعرهایـــم کیست آنِ من
مـبــادا لحظـــهای حتــی مرا اینگـــــونه پنداری !!!
ترا چـــون آرزوهـایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطــی که مــرا در آرزوی خـویش نـــگـــذاری
چـه زیبــــــا مـیشود دنــیا برای مـن اگــــر روزی
تو از آنـــــی که هستی ای معمـــــا پـرده برداری
چه فــرقی میکند فـــــــــــریاد یا پژواک جان من
چـه من خــود را بیازارم چـه تـو خــود را بیــــازاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگر چـــه بر صــــدایش زخـــمها زد تیـــغ تــاتــاری
تولدی دوباره
دیگر به شـــوق عشـــق پریشان نمی شوم
با عشــوه فـــرشـتـه مـسـلمان نـمی شوم
چون دیده ام خـــــــدا سر باد سـپیده دم
در شـــب اسـیر ساده فـــریبان نـمی شوم
در گوش من نخوان چه گناه است و یا ثواب
از کـــرده یا نکـــرده پــشیمان نمی شوم
چون ســرد می شود دم آتش به روی حـق
دیگر ز فـــتنه سر به گـــریبان نمی شوم
افتاده ام به چــــاه زمـــین از بد زمـــان
با این بـــهانه یــوسف کــنعان نمی شوم
(رویا محقق)
